خرید بک لینک

در همون راستا که دوست داشتم یک بار خودمو ، توی خیابون می دیدم ، دوست داشتم یک بار ، "سوال دشوار هستی " انقدر بی همتا نبود ؛ تا بفهمم مادر بودن فارغ از چگونه بودن ، میتونه دلیل کافی برای این همه دوست داشتنی بودن باشه ? حداقل برای خودم . 

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 7:28

- یعنی هیچ راهی نیست ?

.نه نیست.

-چرا فکر میکردم تو یه راه ماورائی سراغ داری ?

.بزرگترین کمکی که میتونم بکنم اینه که از راههای ماورائی ناامیدت کنم تا خودت دست بجنبونی .

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 0:03

میدونی کجای قضیه برای منِ پر تناقضِ تناقض پرستم جالبه ؟ اینکه سی چهل سال ، نقدِ عمر و جوونی به باد میدی که به مفهوم خوبی برسی .اون  وقت  میبینی تنها چیزی که عایدت میشه اینه که بدونی  در حالیکه تو چشمهاتو توی مراقبه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 0:03

نشسته بود و مهم هم نبود که نشسته بود . به نظر می رسید سرش گرم باشد . که بلند شد و امد کنارم ایستادو مهم شد . روی پنجه ی پاهاش می ایستاد تا رد نیدل را  تا توی دهان مادرش بگیرد . تزریق نکردم . نیدل را برگرداندم سر جایش .  کمی این پا و ان پا کردم . گرافی را دوباره نگاه کردم . تا بنشیند . حالا انگار که خیالش راحت شده باشد برگشت و کناری ایستاد .شک داشتم که امدنش و ایستادنش کنارم همزمان با تزریق ، تصادفی بود یا نیدل را دید و نگران شد یا شاید هم کنجکاو . دوباره نیدل را برداشتم که  این بار سریعتر امد و کنارم ایستاد ..با سرعتی که مطمئنم کرد که  نگرانی ست که او را می آورد کنار یونیتی که مادرش روی ان دراز کشیده . و نگرانی ست که او را روی پنجه ی پاهاش می ایستاند ..مطمئن شدم که نمی توانم تزریق کنم . دوباره نیدل را برگرداندم سر جایش .نشستم اسمش را پرسیدم .با جدیتِ فوق العاده ای نگاهم میکرد. جدیتی که توی چهره ی کودکانه اش نمی گنجید و شبیه کت شلوار بزرگی بود که به تن نحیف کودکانه ای زار بزند . دوست نداشتم چشم از جدیت نا همخوان اما به شدت دوست داشتنی اش بردارم .طوری که دلم نمی خواستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 6:12

چشمی برای دیدن،

چشمی برای خندیدن.

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 3:28

            انسان به دنبال بی نهایت است .بهتر بگویم انسان نیاز دارد بی نهایتی برای خود داشته باشد  .چون به بندِ حس و دریافتش درنیامده ست ، ان را قدرتمند  میداند. و به آن دخیل میبندد .رنگ هیچ دوره و تاریخی را به خود نمی گیرد پس آن را از آن خود میداند . و در این هستیِ تنگ دست ، دو چیز می تواند هم قد و قواره ی این بی نهایت دانسته شود : هر وجودی که هر زمانی آن را خدا نامیده ست و زمان با آن آینده ی بی در و پیکرش . . چیزی که در بی نهایت  هست چیز پیچیده و عجیبی نیست .امید است . نسبیت است و حد و مرزی که ندارد است .تمام احتمالاتی که می زاید و انسان چشم دارد که یکی از انها همان مطلوبش باشد است .و این پناه بردنِ ناخودآگاه  ، نوعی عکس العمل دفاعی  ست برابر قطعیتی که ناتوانیِ اراده را به انسان دیکته میکند و به ناسزا میماند و مدام ندا میدهد و ندا میدهد و ندا میدهد که کار از کار گذشته ست . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 3:28


    آخرِ انسان را صبح می دانست  .به همان اندازه که از جهانِ بی او ناامید بود .  انسان را در حدی بزرگ می دانست که راهِ ناامیدی و رها کردن و گذشتن را بر خودش کور کرده بود .

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 3:28

هر آدم زنده ای نبردی داره .

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 4:19


مرگ ، مرگ بودنش را از یک بار بودنِ فرصت زندگی  دارد ؛ وگرنه که خواب هم همان می بود .

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 4:19

یکی از چیزهایی که میخ ماندگاریش را مابین ذوق ها و علاقه هام کوبیده و  خوشحالم که زمان در موردش هیچ غلطی نمی تواند بخورد ،  قصه است . می توانستم بگویم داستان .اما جنس این چیزِ یک چیز و همه چیز ، طوریست که با قصه جور است شاید چون ذوقم و حافظه ی تاریخی ام قصه را شنیدنی میداند و داستان را خواندنی و من قصه ها را دوست دارم بشنوم بیشتر از آنکه بخوانم ..هر چند حرفی و شکی نیست که هیچ چیز را نمی توان به کاغذ و بویش و تفاوت سفیدی صفحه های خوانده شده و نشده اش و حاشیه نوشتن هاش و هایلایت کردنهاش و تجملات خواندنش  ترجیح داد ؛ اما  تخیل  این قدرت را دارد که بزند زیر قطعیت هیچ چیزها . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 4:19

و اما تو . پدیده ی پیچیده ی من ، قره العین الفروغ (!) ، عزیز جانم . عذر  مقدمه پُقدمه و آداب دانی  را همین اول کاری خواستم ..من همیشه برخلاف انچه که  میبینی از واقعیت بیزارم. نوعی  اکراه .به اندازه و به نوعی که از جرم و پلاک و بوی دهان یک کیس سرطانی  اکراه دارم ؛ به همان اندازه با واقعیت مشکل دارم .اما این را هم عمیقا معتقدم که بهترین جا برای  من زیر دماغ همین واقعیت است .همین است که گاهی تماما می بلعمش. حریصانه میکشمش توی ریه هام و حبسش میکنم .همین است که کار و درسم را و پلاک و جرم و بوی متعفن را به همان اندازه دوس دارم و از گزند خودم نگه شان میدارم و همین می شود که حق با تو باشد اگر مرا سهل انگار بدانی .در حالیکه این که تو سهل انگاری میدانیش ، این سکوت و غیبتِ احمقانه ی من در خداحافظیِ تو ، صرفا به پیشواز واقعیت رفتنِ من است . منی که این روزها برای دلتنگ شدن ، شکننده بود . اخرین ذره هام را نگه میدارم انگار .هر چند که این وضعیت برای منی که  احمقانه یا عاقلانه ، همیشه امیدوارم ، جای نگرانی ندارد و انقدر به ذات سینوسی زیستن آشنا هستم که خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 4:19

زمین از دلبران خالی ست یا من امتحان دارم ?

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 5:41

وقتی امتحان جزئی از اموزش نباشه ، کلیشه بشه ، چیزی باشه که فقط باید استاد از سر باز کنه و ما پشت سر بذاریم طبیعتا و کاملا مطابق انتظار نتیجه میشه همین .واقعا با هر میزانی از احتمال و از هر وری که قضیه رو ورانداز میکنم میبینم بعید میدونم واسه کار برم افریقای جنوبی ولی چرا باید بشینم دو صفحه علایم یه ضایعه رو که با کلی ارفاق در 30درصد از زنان نژادی خاص در افریقای جنوبی بروز پیدا میکنه رو حفظ کنم ? 


فردای دیروز : از همون ضایعه سوال اومد!

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 5:41

نیم ساعت بعد

_لپ تاپو نذار رو شکمت

.باشه

نیم ساعت بعد

_لپ تاپو نذار رو شکمت

.باشه

نیم ساعت بعد

_نمیخای ازدواج کنی نکن لپ تاپو نذار رو شکمت.


احساس مادگی کردم .

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 5:41

« ...زیرکی های شیطانی نداشت..»  ،  اینکه این وصف شریعتمداری ست از زبان سروش اهمیتی ندارد.اهمیتی هم بخواهد داشته باشد در حال حاضر ندارد که کلید فکرم را داده ام امتحانات قورت بدهند و چند روز دیگر پس دهند  . به هر حال می توانست وصف هر کسی باشد از زبان هر شخص دیگری .اما تصویری که این جمله برایم با خودش دارد مهم است . اینکه برایم این وصف بیشتر هم خانواده است با صراحت  و نه ساده دلی/لوحی .این که این خصیصه و نبودش انقدر به چشم آمده است . اینکه این صفت چقدر بوده است که نبودنش جا دارد ذکر شود  . باز هم تاکید میکنم صد در صد فارغ از کیستی  صاحبش .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 5:41

صفحه بندی