خرید بک لینک

نشسته بود و مهم هم نبود که نشسته بود . به نظر می رسید سرش گرم باشد . که بلند شد و امد کنارم ایستادو مهم شد . روی پنجه ی پاهاش می ایستاد تا رد نیدل را  تا توی دهان مادرش بگیرد . تزریق نکردم . نیدل را برگرداندم سر جایش .  کمی این پا و ان پا کردم . گرافی را دوباره نگاه کردم . تا بنشیند . حالا انگار که خیالش راحت شده باشد برگشت و کناری ایستاد .شک داشتم که امدنش و ایستادنش کنارم همزمان با تزریق ، تصادفی بود یا نیدل را دید و نگران شد یا شاید هم کنجکاو . دوباره نیدل را برداشتم که  این بار سریعتر امد و کنارم ایستاد ..با سرعتی که مطمئنم کرد که  نگرانی ست که او را می آورد کنار یونیتی که مادرش روی ان دراز کشیده . و نگرانی ست که او را روی پنجه ی پاهاش می ایستاند ..مطمئن شدم که نمی توانم تزریق کنم . دوباره نیدل را برگرداندم سر جایش .نشستم اسمش را پرسیدم .با جدیتِ فوق العاده ای نگاهم میکرد. جدیتی که توی چهره ی کودکانه اش نمی گنجید و شبیه کت شلوار بزرگی بود که به تن نحیف کودکانه ای زار بزند . دوست نداشتم چشم از جدیت نا همخوان اما به شدت دوست داشتنی اش بردارم .طوری که دلم نمی خواست جواب مادرش را بشنوم که گفت اسمش معتصم است . بدونِ اینکه رو برگردانم  سوالم را تکرار کردم .از اینکه از سوال اولم هنوز  دستش توی پاکت چیپسش مانده بود ؛ انگار که نمی دانست چکار باید انجام بدهد ، احساس ناراحتی کردم .پرسیدم خودش تنها با مادرش آمده ، که دوباره مادرش پاسخ داد و معتصم نگاهی به مادرش و نگاهی به من و من باز بی توجه ، سوالم را دوباره از معتص پرسیدم و او دوباره فقط نگاه کرد .حالاتش پخته و بزرگ وارانه  بود .حتی نگاهش را مثل نجابت یک مرد بزرگسال  می دزدید . از مادرش پرسیدم فارسی حرف بزنم متوجه می شود که گفت بله  و برای معتصمی از خودش بزرگتر که جدیتش اجازه نمیداد او را همان اندازه ی قد و قوارهاش دید ، توضیح دادم که  اینجا باشد نمیتوانم حواسم را جمع کنم و کارم را شروع کنم و بعد از مادرش خواستم به او بگوید بیرون کنار پدرش منتظر باشد . مطمئن بودم که برای این حرف از زبان من گوشش بدهکار نیست .که او  هم عربی چیزی گفت و معتصم رفت . بعد از دو روز هر شب که چشمهام را میبندم ، اولین تصویری که به ذهنم می اید معتصمی ست  با  جثه ی کوچک و موهای از ته زده  و کاپشن جین مشکی و شلوار ورزشیِ  قرمزِ کهنه ی کوتاه و ان قوزک پای کوچک و دمپایی های چرم مردانه ی کوچک که دارد سریع به سمت در می رود انگار که بخواهدعریضه ببرد و به زور پدرش متوسل بشود  و من که به منشی بخش  با تاکید سپردم که همراه بیمارم را اجازه ی ورود ندهد .

برچسب: نویسنده: مهدی صفری تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 6:12

صفحه بندی