میدونی کجای قضیه برای منِ پر تناقضِ تناقض پرستم جالبه ؟ اینکه سی چهل سال ، نقدِ عمر و جوونی به باد میدی که به مفهوم خوبی برسی .اون وقت میبینی تنها چیزی که عایدت میشه اینه که بدونی در حالیکه تو چشمهاتو توی مراقبه ت بسته بودی ، درست توی همون لحظه ها ، توی یه چشم بندی بزرگ به خواب رفته بودی .
دور از چشم تو ، خوبی و بدی دو چهره ی یک وجود بودن که میتونستن با یک جابجایی ناچیز ، یک وِردِ ساده به هم تبدیل بشن .و تو تنها زمانی میتونستی این حقیقت رو توی دستت داشته باشی که سی ، چهل سال در تاریکیِ جایگاه تماشاچیان ، زمان دود کرده باشی ..
برچسب:
نویسنده: مهدی صفری